الماس همان کربن هست که تحت فشار و شرایط سخت تغییر کرده.تحمل فشارهای زندگی انسان را ارزشمند می کند.

به نام آفريننده زندگي

تازه دانشجو شده بودم ، 20 بهار از عمرم سپري شده بود، آدم شاد و خنده رويي بودم دوستان زيادي هم داشتم ،  اساسا من هر جا كه مي رفتم با آدما مخصوصا جواناي هم سن و سالم خوب جفت و جور مي شدم ، زود با همه گرم مي گرفتم ، نه تنها ورزش رو خيلي دوست داشتم بلكه ورزشكارهم بودم و يك عيب بزرگ داشتم و اونم خيلي خيلي خجالتي بودم ، مخصوصا در برخورد با جنس مخالف ...
وقتي با يك خانم مواجه مي شدم
انگار دارم مي رم سونا بخار تا دو كلام حرف مي زدم اولين عكس العملم سرخي گونه بود، بعد خيس شدن از شدت عرق و بعد لكنت زبان واي چه حالت بدي بود ، براي همين اصلا دوست نداشتم در اين موقعيت ها قرار بگيرم البته اين حالتها مال قبل از ورود به دانشگاه بود ، بعد با ورود به دانشگاه و ملاحظه بعضي از برخوردها باعث شد كه برخوردم با جنس مخالف كمي عادي بشه...

براي اينكه بيشتر با خصوصيا ظاهري من آشنا باشيد اين پاراگراف رو مي نويسم ، ريا و يا تعريف از خود تلقي نشه خدايي نكرده... به گفته دوستانم خيلي خوش لباس و خوش تيپ بودم به طوري كه هر وقت مي رفتم دانشگاه با يك نوع لباس و يك تيپ خاص ، هر روز قبل از اينكه بخوام از خونه برم بيرون يك ساعت جلوي آينه خودم رو آرايش مي كردم ( منظورم درست كردن ريش و مو است اشتباه برداشت نشود لطفا) انواع و اقسام مدل ريش را كه مد بود را روي صورتم امتحان مي كردم ، راستش رو بخواهيد الان كه به اون روزها فكر مي كنم ، خندم ميگره و با خودم ميگم اگر آن وقتي رو كه صرف تريپ گذاشتن كرده بودم درسم رو مي خوندم حتما رتبه اول دانشگاه بودم.ناگفته نماند درسم هم خوب بود ها!!!!!!

 (البته يادم رفت بگم خانواده من از طرف پدري كمي و از طرف مادري كاملا مذهبي بود و اين يكي از بزرگترين دلايلي بود كه توي روابط با خانم ها خيلي مشكل داشتم لذا با هر خانمي صحبت مي كردم ، فكر مي كردم چون نامحرمه ، پس ملائكه خدا دارن به حسابم گناه واريز ميكنن بنابراين احساس بدي به من دست مي داد و فضايي كه برام ايجاد ميشد غير قابل تحمل بود!!! از طرفي من در يك دبيرستان غير انتفاعي مذهبي درس مي خوندم براي همين و شكر خدا اعتقاداتم رنگ مذهبي داشت .)

بگذريم وقتي وارد دانشگاه شدم اولين چيزي كه جلب توجه مي كرد وجود يك شكاف عميق بين برادران بسيج و برو بكس روشن فكر بود. برادران بسيج، برو بكس رو قبول نداشتن و بروبكس ، برادران رو ، خلاصه وضع بدي بود ، با خودم گفتم  من كه با هر دو گروه دوستم پس يك كاري كنم يك ارتباطي بين اين دو گروه به وجود بياد...

براي همين تصميم گرفتم از بروبكس شروع كنم ، يك دفعه رنگ عوض كردم ، من ساده و بچه مثبت تبديل شدم به يك برو بكس حسابي و تونستم با آنها خيلي خوب ارتباط برقرار كنم .

ديگه بايد خيلي خيلي به تيپ و ظاهرم مي رسيدم(چون به اين موضوع اعتقاد داشتم آدمهاي تميز مرتب و خوش تيپ دلنشين تر از آدمهاي ژوليده پوليده هستند) يك نكته ديگه كه يادم رفت بگم اينه كه دانشگاه ما يك جورايي خاص بود، درصد خانمهاي اون خيلي بيشتر از آقايون بود به طور مثال توي بعضي از كلاسها 5 پسر و 25 دختر بود .

كم كم وارد بازي هاي اونها شدم قرارهاي آنچناني ( سينما ، پارك و كوه با دوستان مذكر و مونث) من يك جوري رفتار مي كردم كه همه دوستام مي گفتن فلاني آنقدر در بيرون دانشگاه دوست دختر داره كه به اينها(دخترهاي دانشگاه) نگاه نمي كنه و با كسي دوست نميشه...

نمي دونم چرا ولي فكر كنم براي اينكه از كارم سر در بيارن با انواع و اقسام كلك ها سعي مي كردن آمار دوست دختر هاي من رو در بياورند و يا اينكه با دوست هاي دوست دخترشان رابطه بر قرار كنم .(براي خودم جالب بود وقتي مي ديدم چه تلاشي مي كنن تا مثل اونها بشم و تو جمع شون راحتر باشم)

 يادم يك روز دوستام ( امير ، علي و رضا ) من رو به سينما دعوت كردن با چهار تا دختر آمدن جلوي سينما آفرقا( سه تاشون از هم كلاسي هامون بودن مريم ، حميده و آتوسا)  بعد از سلام و احوال پرسي و معرفي كردن همديگه ، متوجه شدم دوستان لطف كردن ، ديدن من تنها هستم ، يكي از دوستاشون رو كه يك سال پايين تر بود ، براي من انتخاب كرده بودن و مي خواستن بساط دوستي ما رو بچينند (جاي خواهر برادري انصافا دختر برازنده و خوش برو رويي هم بود. )

من هم به روي خودم نياوردم و به صورت كاملا خنثي شروع كردم به يك سري سوالات عمومي

گفتم: خوب حالا فيلم كي شروع مي شه؟ امروز مهمان كي هستيم ؟ و ... ؟

آخ راستي يادم رفت !!! مريم خانم ، دوستتون رو بيشتر معرفي نمي كنين؟  

مريم : اي واي راست مي گين ها !! ايشون سميرا خانم ورودي 81 همسايه ماست خيلي دختر خوبي مثل خواهرم مي مونه داشتيم مي اومديم، ديدمش ازش خواستم كه اگه كاري نداري بياد با ما بريم سينما...اونم لطف كرد دعوتم رو رد نكرد.

سميرا : خواهش مي كنم ، زحمت تون دادم ! خلاصه از اين جور تعارفات خيلي رد و بدل شد ، تا فيلم شروع  شد. من صبر كردم دوستان برن سر جاشون به بهونه خريد چيبش و آبميوه رفتم بيرون و وقتي برگشتم ديدم همه مثل كبوتر هاي عاشق كنار هم نشسته و با هم حرف ميزنن سميرا هم كنار مريم نشسته بود و يك صندلي خالي كنارش بود...

منم ديدم بغل رضا هم يك صندلي خالي براي همين رفتم پيش رضا نشستم . علي كه از دستم شاكي شده بود يك نگاه عاقل اندر سخيف به من كرد و گفت چرا پيش سميرا نميشيني ؟ منم با خنده و شوخي و اينكه مزاحم فيلم ديدن دوستان نشم و ... موضوع حرف رو عوض كردم و نشستيم فيلم رو ديديم .و بعد بدون اينكه ديگه حرفي بين ما رد و بدل بشه رفتيم خونه .

خونه كه رسيدم ديدم تلفن زنگ مي زنه ! علي بود ....

علي : خدا خفت نكنه ، پدرم در اومد تا مريم رو راضيش كردم سميرا رو بياره ، او نوقت مثل خل ها رفتي پيش رضا نشستي؟ چي بگم بهت ؟

منم كه حسابي از ضد حالي كه به هشون زده بودم راضي بودم گفتم : كي گفته شما براي من دوست پيدا كنين؟ مگه من خودم اينجوري يم؟ اون موقع كه شما به نمكدون مي گفتيد ممكدون من 20 تا دوست داشتم ( البته خدا شاهد من تو عمرم دوست دختر نداشتم ولي دوستان صميمي زيادي داشتم كه خاطرات خوب و بد دوستيهاشون رو برام مي گفتن، براي همين تجربه ام توي اين موارد زياد بود اونم تجربه نظري نه عملي)

خلاصه اون روز هم گذشت بعد از اون مورد هم چند دفعه دوستان لطف كردن مواردي رو معرفي نمودن ولي هر دفعه با يك كلك از زير بار دردسر فرار كردم.

ادامه داره ...

برچسب‌ها: خاطرات زندگی ام
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 14:9  توسط آبي آسماني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد بهمن ماه 1359 ، دانشجوی ارشد رشته مديريت ،از مطالعه علوم اجتماعي و روابط انساني لذت می برم ،رنگ آبي رو دوست دارم، اصل و اهل تهرانم ، یک دختر نانازي و يك همسر مهربان دارم و عاشق زندگيم ، همسر و دخترم هستم و ...
این وبلاگ رو درست کردم تا نکات و تجربیاتی رو که یاد می گیرم و فکر می کنم مفیده رو ثبت کنم شاید یک روز به کار کسی بیاد

پیوندهای روزانه
دكوراسيون آشپزخونه
آشپزخون
زيبا شو زيبا بمان
مرکز علمی پژوهشی گردشگری
مرجع دانش
منشور بازاریابی ایران
سایت مدیر دات آی آر
مرکز پژوهش های صدا و سیما
بانک اطلاعات نشریات کشور
کتابخانه الکترونیکی کسب و کار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
آرشيو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM















آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر