تبليغاتX
الماس خوشبختي
الماس همان کربن هست که تحت فشار و شرایط سخت تغییر کرده.تحمل فشارهای زندگی انسان را ارزشمند می کند.

بسم الله الرحمن الرحيم

قرار بود تو این پست حال و هوای ورود به حرم رو بنویسم ولی به دلیل مشکلی که برام پیش آمد و کمبود وقت فعلا چند تا عکس برای شما به یادگار می گذارم به امید خدا بعدا توضیحات این عکسها رو می نویسم فعلا وقت ندارم

در ادامه مطلب باقی عکسها رو میتونید ببینید

 

 


برچسب‌ها: خاطرات سفر معرفت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:33  توسط آبي آسماني | 

بسم الله الرحمن الرحيم

ادامه خاطرات

.... تو همين حال و هوا بودم كه صداي اذان به گوش رسيد ، نمي دونم چرا ولي باز جرات نكردم برم داخل مسجد و زير گنبد به همین دلیل همون بيرون توي صحن نماز ظهر رو خوندم به جماعت ولي چه نمازي بود ....

باشنيدن اذان رفتم در صحني كه وقتي رو به قبله مي استادم سمت چپم قبه سبز رسول اكرم (ص) و قبرستان بقيع قرار مي گرفت ديدم مردم صفوف نماز جماعت رو درست كردند ولي خبري از نماز نبود !! كم كم جمعيت جمع شد بعد از 10 يا 15 دقيقه دوباره صداي اذان آمد ولي اينبار ديگه همه ايستادند براي اقامه نماز ...

مكبر تكبير گفت و امام جماعت بعد از تذكر كه صفوف نماز رو مرتب كنيد، شروع به خواندن نماز كرد ، بگذريم از گفتن آمين بعد از حمد ، سپس همه به ركوع رفتند و از ركوع بلند شدند طبق عادت من بلافاصله خواستم برم به سجده كه ديدم همه ايستادند يك دقيقه اي صبر كردند سپس رفتند به سجده ، ركعت دوم هم قنوت نداشتند، نماز به همين كيفيت به پايان رسيد نكته جالب اتصال نماز بود گروههاي مختلف بدون رعايت اتصال هر جا كه مي خواستند مي ايستادند براي خواندن نماز جماعت (اونها معتقدند هر جا صداي بلند گو برسه اتصال هست) ... نماز ميت هم كه بعد از هر نماز مي خواندند آنرا نيز اقامه كردم ....

بعد از نماز انگار جو برايم سنگين تر شده بود ، مواردي رو ديدم كه باورش برام سخت بود ، در پست قبلي گفتم كه چند ساعتي رو در صحن راه مي رفتم و به خيلي مسائل فكر مي كردم وقتي اين نماز رو ديدم اونها برام نمايان تر شد

زمان پيامبر رو تو ذهنم به تصوير كشيدم با خودم گفتم در اون زمان چقدر سخت بود يك آدم ميان اين همه افكار متفاوت و جاهلي بيايد يك حرف جديد بزنه ، بلا تشبيه خودم رو جاي ايشون گذاشتم ديدم ميان يك عالمه آدم غريبه با فرهنگهاي متفاوت هستم ، گفتم الان اگه فرض كنم همه اينها زبان من رو مي فهمند واقعا توان اين رو داشتم كه دو تا از نكات مذهبم رو براي اينها تشريح كنم در مورد همين نمازي كه خوندند و به اون اعتقاد دارند چند دقيقه زير سايبان نگهشون دارم ، ديدم خيلي سخته اصلا ترس همه وجود آدم رو ميگيره اونجا بود كه دلم بيشتر گرفت ... اين همه زحمت اينهمه مشقت آدمهاي زيادي رو به يك هدف مشخص متوجه كنيد بعد يك سري لعين بيايند در دين اينقدر شكاف ايجاد كنند ،تازه اين فقط يك فريضه ساده اما مهم بود .

در زير سايه چتر ها و با وجود آب آشاميدني و كولر و پنكه هاي مجهز هر چه فكر كردم ديدم كسي حاضر نيست به حرفهام توجه كنه آنوقت پيامبر ما با چه سختي اعراب جاهليت رو در زير آفتاب روي سنگلاخ و خاك و بدون امكانات به اسلام دعوت كرد ، تصورش سخته ...(ما چقدر به دين اسلام عمل كرديم ؟ ما چقدر دينمون رو ادا كرديم ؟ ما چقدر ...؟)

آخه مي دونيد وقتي صداي اذان بلند شد عده اي تو سايه خواب بودند رفتند و در صف جماعت ايستادند ، يك عده يك نوع وضو مي گرفتند گروهي جور ديگر ،بعضي دنبال جاي خالي بودند كه بتونن روي سنگ سجده كنند بعضي هم سجده روي كفپوش پلاستيك و فرش براشون فرق نداشت ، يك سري دست به سينه مي ايستادند ، بعضي هم دستشان كنار بدنشان بود خيلي ها بعد از حمد آمين مي گفتند، امام جماعت هر سوره اي و از هر كجاي سوره كه مي خواست بعد از حمد مي خوند كار نداشت بايد كامل بخونه ، نمي دونم بسم الله رو مي گفت يا نه كه احتمالا نمي گفت يا يواش مي گفت و ... خلاصه يك دين ، يك قبله ، يك پيامبر ،يك مكان، يك فريضه و يك ... اما چند نوع تفكر و چندين شاخه براي اجراي آن فريضه و ...

خلاصه ديگه ساعت حدود 13 شد مي خواستم براي اولين بار برم داخل حرم ، واي چه لحظه اي بود بعد از 5 تا 6 ساعت كشمكش دروني دلم راضي شد برم داخل ....

اينكه چطور به داخل حرم رفتم رو در پست بعدي مي نويسم ....


برچسب‌ها: خاطرات سفر معرفت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:11  توسط آبي آسماني | 

بسم الله الرحمن الرحيم


ساعت حدودا 1:30 دقيقه بامداد به وقت مدينه و 3 صبح به وقت تهران وارد فرودگاه مدينه شديم ...

آنچه كه تو ذهنم از مدينه ساخته بودم با آنچه داشتم مي ديدم زمين تا آسمون فرق داشت ... به خاطر يك موضوع خاص من و خانمم و درسا با تاكسي به هتل رفتيم در مسير وقتي به ماشينها و شكل و شمايل شهر نگاه مي كردم اصلا احساس خوبي نداشتم همه چيز بوي مدرنيته ميداد به جاي سنت ماشينها ، ساختمانها ، سازه ها و تبليغات و....

رسيديم به هتل به قول درسا " بابا اينجا مردمش خونه ندارن همه تو هتل زندگي مي كنن " آخه هر چي دخترم ميديد ساختمانهاي بلند 10 تا 12 طبقه بود و بس ...

مدينه رو ميشد به سه بخش تقسيم كرد بخش اول مدينه اي كه زمان رسول اكرم (ص) وجود داشت كه اون رو با يك ديوار كلا محصور كردن و در حال حاضر به صحن هاي مسجد النبي تبديل شده ، بخش دوم اطراف مدينه قديم است(مسجد النبي فعلي) كه فكر مي كنم تا شعاع 4 تا 5 كيلو متر از هر سمت برج ،پاساژ و هتل سازي شده براي پذيرايي و اسكان زائران بخش سوم هم مربوط به زندگي عادي شهروندان مدينه است كه خارج از اين محيط مي باشد . به طور كلي زائران با بخش سوم كاري ندارند و در همون دو بخش اول بيشترين زمانشون رو صرف مي كنند براي همين درسا فكر مي كرد مردم مدينه همه در هتل زندگي مي كنند چون دخترم اصلا خونه اي اونجا نديده بود به معناي واقعيش ...

بگذريم ... چون شب دير وقت رسيديم تا بيايم و در اتاقمون اسكان بيابيم ساعت حدود 3:30 صبح به وقت مدينه شده بود و يك ساعت مانده بود به اذان صبح ، مدير كاروان به همه اعلام كرد با توجه به خستگي راه فردا ساعت 8 از درب هتل با هم به مسجدالنبي مي ريم ، خيلي دوست داشتم همون موقع برم حرم و نماز صبح رو اونجا بخونم ولي متاسفانه نه بلد بودم برم نه اينكه ميشد بچه ها رو تنها بگذارم ...

صبح همه به همراه كاروان به سمت مسجد النبي و بقيع حركت كرديم توضيحاتي رو هم روحاني كاروان در مسير در مورد اونجا مي داد ، هنوز من حالم اونطور كه بايد ميشد، نشده بود ، مي دونيد درك مدينه با اون شرايطي كه پيامبر اسلام (ص) تو اون زندگي مي كرد با وضع فعلي برام اصلا امكان پذير نبود .... رسيديم به ديوار مدينه ( مدينه قديم ، صحن مسجد النبي) نمي دونم چرا وقتي وارد آنجا شدم يكم اوضاع فرق كرد ...

كاروان به سمت بقيع رفت همه رو به قبله نشستند سمت راست حرم حضرت محمد(ص) و سمت چپ بقيع روحاني كاروان به همراه يك مداح خوش صدا دو سه تا زيارت خوندند و يك مداحي چند دقيقه اي كردند و ... (خوشبختانه در اين سفر ماموران عربستان زياد با ايراني ها كاري نداشتند )بعد روحاني كاروان گفت بريم داخل رو توضيح بدم اينجا بود كه من از كاروان جداشدم ، تنهاي تنها ...ساعت حدود 9 صبح بود...

خورشيد تو آسمون خود نمايي مي كرد و گرماي اون خيلي به آدم فشار مي آورد ، رفتم در صحن مسجد شروع كردم به قدم زدن مداحي چند دقيقه قبل كه در مورد ام ابيها حضرت زهرا(س) بود (با توجه به اينكه ايام فاطميه هم بود) خيلي روم تاثير گذاشته بود همينطور بدون هدف داشتم توي صحن راه مي رفتم و سرم رو به زمين بود و يك عالمه سوال بي جواب ذهنم رو مشغول كرده بود يك دفعه به خودم اومدم ديدم اطرافم يك عالمه آدمه با نژادهاي مختلف هركس يك گوشه اي گير آورده و زير سايه چترهاي مدرن صحن يا ستونهاي آن در حال راز و نياز يا گپ و گفته ... 

در حالي كه بغض گلويم رو گرفته بود به خودم تذكر مي دادم آهاي مي دوني كجا اومدي ؟ اين جايي كه تو پا گذاشتي يك روزي حضرت محمد (ص) ، حضرت علي (ع) ائمه اطهار(ع) پا گذاشتن دقت كن آرام و با متانت راه برو ذكر يادت نره نواي ائمه و پيامبر در اينجا طنين انداز بوده حيفه كه با حرف هاي بيهوده اينجا رو آلوده كني ، آهاي شايد اينجايي كه تو داري راه ميري جايي بوده كه آنها نماز خواندند پس مواظب باش بي احترامي نكني ... اينجا همون شهري هست كه خدا براي پيامبرش انتخاب كرد تا دين اسلام رو بنا بگذارد خاك اينجا وفضاي اينجا مقدسه آهاي مواظب باش اينجا جايي كه احكام پروردگار تشريع شده ، اينجا جايي كه سنت خدا برقرار شده ، اينجا جايي كه رسول اكرم(ص) با دشمنان خدا مبارزه و دين خدا رو آشكار كرده، اينجا جايي كه خداوند تربيت پيامبر را در آن قرار داده و روح مقدش را قبض كرده ، جايي است كه قدمهاي ايشان در اين مسيرها رفت و آمد ميكرده آهاي مراقب باش اگر هر قدمي كه بر مي داري جاي پاي پيامبر گرامي بوده و ...

تو همين فكر ها بودم و يك سري mp3 مداحي با خودم برده بودم به اونها گوش مي دادم و بعضي هارو زير لب باهاشون همخوني ميكردم گاهي هم ذكر مي گفتم يك دفعه به ساعت نگاه كردم ديدم حدود 11:30 اصلا متوجه گذر زمان نبودم ... انگار آماده شده بودم قصد كردم برم داخل مسجد النبي و وارد مرقد پيامبر بشم ولي ترسيدم برم داخل چون ايشون رو حاضر و ناظر بر خودم متصور بودم خيلي برام سخت بود براي همين باز برگشتم ... رفتم پشت ديوار بقيع متوسل شدم به ائمه بقيع اجازه نمي دادن به داخل بقيع بريم آخه اونجا از ساعت 5 تا 8:30 براي مردها باز بود .خيلي دلم گرفته بود ياد اين نوحه مداح عزيز كريمي افتادم

"يه مدينه يه بقيعه يه امامي كه حرم نداره ، سينه زنها كسي نيست تا روي قبرش يدونه شمع بذاره ، امون اي دل ، امون اي دل ، امون از غريبي ..."

تو همين حال و هوا بودم كه صداي اذان به گوش رسيد ، نمي دونم چرا ولي باز جرات نكردم برم داخل مسجد و زير گنبد براي همين همون بيرون توي صحن نماز ظهر رو خوندم به جماعت ولي چه نمازي بود ....

اينكه چه نمازي بود و چگونه وارد مسجد شدم رو در پست بعدي مي نويسم اين پستم طولاني شد ببخشيد





برچسب‌ها: خاطرات سفر معرفت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:36  توسط آبي آسماني | 
بسم الله الرحمن الرحيم

فرخنده ميلاد اسوه زنان عالم ، حضرت ام ابيها ، فاطمه زهرا (س) و روز زن مبارك

زن, عنصر تابناكي است كه زير بناي فضيلت‌هاي انساني و ارزش‌هاي والاي خليفه‌ا... در جهان است.

الان ديگه تهرانم 12 روز مثل باد گذشت ، دارم خاطراتم رو مرور مي كنم و افسوس مي خورم ، چقدر زود گذشت تازه داشتم خودم رو پيدا مي كردم يك دفعه گفتن فردا بايد چمدانها رو تحويل بدهيد چه شبي بود شب آخر ، تو پستهاي بعديم حتما مسائلي رو كه باهاشون مواجه شدم و درك كردم رو مي نويسم پس الان با توجه به مشغله زيادم به همين چند جمله اكتفا مي كنم

راستي در پست قبلي يك مسابقه مطرح کردم و از شما پرسيده بودم اولين آرزوي دخترم رو حدس بزنيد
ولي متاسفانه پاسخ درستي دريافت نكردم كه جايزه در خور براي آن بدهم پس جوابش رو مي گم تا بيشتر از اين موجب تشويش اذهان عمومي نشوم

اولين آرزوي دخترم " بابام برام آي پد بخره مثل خالم با اون بازي كنم"
دومين آرزوي دخترم " شتر سواري كنم "
سومين آرزوي دخترم " بتونم كنار پدر و مادرم زندگي كنم"

واقعا مي بينيد چقدر آرزوهاي بزرگ و رنگي داره ( نخنديد خوب نيست )

تفسير يك پدر از آرزوي هاي دخترش (اينجا رو با بادي در گلو و صداي دوبلري بخوانيد)

تفسير من از آرزوي اول دخترم اينه كه به علم و تكنولژي علاقه داره و به روزه پس به آينده اش اميدوارم
تفسير من از آرزوي دوم دخترم اينه كه او مي خواهد بر مركبي از حلم و صبر سوار شود و از عجله بپرهيزد
تفسير من از آرزوي سوم دخترم اينه كه هميشه به ياد پدر و مادرش هست و قدر شناسه

خدايي تفسير رو ديديد ، پس چرا وقتي آرزو هاش رو ديديد خنديديد؟ نكنيد اين كار رو ، زود قضاوت نكنيد ، اصلا خوب نيست آدم زود قضاوت كنه ، ديديد دخترم چه آرزوهاي بزرگي رو در جملات بچه گانه مطرح كرد

من كه بهش افتخار ميكنم ....

برچسب‌ها: خاطرات سفر معرفت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:5  توسط آبي آسماني | 

 سلام

در ادامه مطلب چند تا عکس از دخترم گذاشتم تا بیام تهران وقتی آمدم مابقی عکسهای این سفر باورنکردنی رو در چند پست با خاطرات مربوطش می گذارم فعلا این چند عکس رو به یادگار داشته باشید تا بعدا سوپرایز بشید

دعا گویتان هستم

وای خدای من چقدر زود ، دیر میشه .... این سفر داره تموم میشه و کلی از برنامه هایی که داشتم مونده ....

کدوم رو انجام بدم.... پنجشنبه صبح باید بریم فرودگاه جده


برچسب‌ها: خاطرات سفر معرفت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:49  توسط آبي آسماني | 

سلام

الان که دارم این پست رو می نویسم نماز مغرب رو به جماعت در خانه خدا خوندم و اومدم هتلمون که اسمش هم دار هادیه هتل خوبیه فقط بدیش اینه که از مسجدالحرام دور می خواستم در این پست خاطرات و یافته هام رو از سفر به مدینه بنویسم ولی دیدم اگه بخوام وقت بگذارم خیلی این لحظه های طلایی حیف که از دست بره برای همین وقتی رسیدم تهران حتما می نویسم

فقط اومدم بگم خیلی به یاد همه دوستان وبلاگیم هستم برای همه اونهایی که برام نظر دادن و التماس دعا داشتن دعا کردم البته اگه قابل باشم البته برای بعضی ها به طور خاص برای قبولی دانشگاه برای ازدواج و عاقبت به خیری و شفای بیماری و ... دوستانی که برام پیام گذاشته بودن

راستی به وعدم عمل کردم به نیابت از همه شما دوستان وبلاگی بخصوص اونهایی که نام هاشون یادم بود به نام ۲ تا دو رکعت نماز (یکیش نماز حاجت بود برای اجابت حوایجتان)در روضه رضوان مسجدالنبی خواندم اونجا رو میگن دری هست از درهای بهشت ، خوندم اگه خدا قبول کرده باشه که انشاالله کرده و من رو شرمنده دوستان نمیکنه انشاالله

راستش رو بخواهید اونجا بیشتر از هر چیز و هرکس یاد پدرم بودم بعد از اون به یاد خانواده و دستانم

اگه خدا بخواد فردا از طرف همه دوستان وبلاگیم طواف بجا می آورم . دعام کنید موفق بشم

خوب دیگه می خوام برم مسجدالحرام ،نمی دونید با اینکه هنوز یک ساعت نیست که برگشتم ولی باز دلم اونجاست جای همه شما خالی امیدوارم قسمتتون بشه


برچسب‌ها: خاطرات سفر معرفت
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:51  توسط آبي آسماني | 

 

سلام خدمت همه دوستان عزیز

خدمت رسیدم بگم که من  شنبه ۹ اردیبهشت ماه برای یک سفر زیارتی ۱۲ روزه شایدم بیشتر عازم عربستان هستم . 

خرم آن دل که بود در حرم دلدارش----- خنک آن دیده که دارد شرف دیدارش

از همه دوستان خداحافظی می کنم و امیدوارم اگر در هر موردی و بویژه در وبلاگ کوتاهی داشتم به بزرگواری خودشان ببخشند. انشالله در مکه مکرمه  و مدینه منوره نائب الزیاره همه دوستان خواهم بود.

تلاش می کنم در صورتی که میسر باشد آنجا هم وبلاگ رو زنده نگه دارم و خاطرات هر روز رو تحت عنوان خاطرات سفر معرفت بنویسم اگر هم نشد پس از بازگشت هر ۱۲ روز رو در ۱۲ پست خواهم نوشت.

این همه از برکات وبلاگه که من برا این سفر می تونم از همه دوستان خداحافظی کنم.

خداحافظ همه دوستان عزیز

رسول خدا (ص) :کسی که مرقد مرا پس از وفاتم زیارت کند مانند آن است که در زمان زندگی ام به سوی من هجرت کرده است و اگر نتوانستید به زیارت من مشرف شوید ، از هرکجا که هستید به من سلام کنید که سلام شما به من میرسد و...(حج عارفان ،ص ۱۶۷)


برچسب‌ها: خاطرات سفر معرفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:16  توسط آبي آسماني | 

چه تعبیری خدا در نقطه دارد---------------که تفسیری جدا هر نقطه دارد

به تعداد بهار عمر زهرا(س) --------------- همین اندازه کوثر نقطه دارد .

(سوره ی کوثر ۱۸ نقطه دارد) 

ادامه مطلب ...

 


برچسب‌ها: مناسبت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:35  توسط آبي آسماني | 

خدا رو شكر در ايران فقط علم پيشرفت نمي كنه

فرهنگ خانواده ها هم رو به رشده

مرد هم مردهاي قديم

ادامه مطلب .....


برچسب‌ها: همسر داری
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:34  توسط آبي آسماني | 
* قال وجدان (ع) : *

اي واي تو را که با زبانت استغفار ميكني،چگونه است كه در درون خود كدورت ، كينه و حسادت را نگه می‌داري.



برچسب‌ها: قال وجدان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 8:29  توسط آبي آسماني | 

هنوز چند قدم تا موفقیت مونده

چرا نا امید شدی؟

چرا بعضی ها وقتی نا امید میشن که چیزی به موفقیت نمونده

 


برچسب‌ها: نکته ها
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 16:49  توسط آبي آسماني | 

تا به امروز در بازي زندگي به سرسره عمرتون نگاه كرديد

شما كجا قرارداريد


شما در كجا هستيد


برچسب‌ها: ره توشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 15:32  توسط آبي آسماني | 

آيا زن ها بيشتر از مردان حسادت مي کنند؟ 

اگر كمي منصفانه قضاوت كنيم شايد به اين نتيجه برسيم كه مردها از زنان حسودتر هستند!!!

پس چرا حسادت بيشتر در خانمها بروز مي كند و نمود دارد به عبارتي اسم خانمها بد در رفته؟واقعا چرا ؟

در اين مورد ميتونم بگويم كه مردها زمينه هاي اجتماعي زيادتر دارند که حسادت خود رو به عنوان رقابت جلوه دهند، ولي زن ها اين بستر رو ندارند فكر مي كنم دليل قانع كننده اي باشد ولي دليل كاملي نيست . نظر شما در اين مورد چيست؟دليل خوبي هست؟براي توضيح بيشتر يك مثال مي زنم.

مثلاً اگر مردي ماشينش را عوض کنه مدعي است كه اتومبيل جديد امکاناتش بهتر از اتومبيل قبلي است، اما اگر زني گردنبندش را عوض کنه مي گه انگيزه اش چشم و همچشمي با ديگران بوده است!

همه آدمها حتي آدمهاي بزرگ نيز اگر نگوييم حسادت، لااقل غبطه را تجربه کرده اند. نمي توانيم منکر وجود حسادت شويم. ولي نكته مهم اين است که وقتي احساس حسادت به ما دست داد بتوانيم آن را درست مديريت کنيم

شما چه نظري داريد؟




برچسب‌ها: نكته ها
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:9  توسط آبي آسماني | 

حسن معاشرت

می تونم بگم اولين تکليف در رابطه بين زن و شوهر  حسن معاشرته و نقش بسيار مهمي رو در زندگي ايفا مي کنه . نحوه گفتگوي زن و شوهر با هم و کلماتي که در مکالمه بين آنها به کار مي ره، مي تونه در  عمق روح و روان آنها  تأثير گذار باشه.

مثلاً زني که يک بار شوهرش دير به منزل برگشته.... ادامه مطلب

       

 


برچسب‌ها: همسر داری
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1:21  توسط آبي آسماني | 
* قال وجدان (ع) : *

اي واي تو را که از خدا می‌خواهي که از آتش جهنم و ناراحتی دنیا راحت باشي،چگونه است كه از لذت‌های حرام دست برنمی‌داري.



 


برچسب‌ها: قال وجدان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 16:18  توسط آبي آسماني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد بهمن ماه 1359 ، دانشجوی ارشد رشته مديريت ،به مطالعه علوم اجتماعي و روابط انساني علاقه دارم ،عاشق رنگ آبي هستم، اصل و اهل تهرانم ، یک دختر نانازي و يك همسر مهربان دارم ، زندگي ما نيز مثل تمام زندگي ها پستي و بلندي هايي داره ولي من عاشق زندگي و همسر و دخترم هستم و ...
این وبلاگ رو درست کردم تا نکات و تجربیاتی رو که یاد می گیرم و فکر می کنم مفیده رو ثبت کنم شاید یک روز به درد کسی بخورد
من معتقدم
آدمها در زندگي نقشهاي زيادي ايفا مي كنند
نقش همسر ، نقش پدر يا مادر
نقش همكار ، نقش رييس و ...
اين نقشها گاهي با هم در تعامل و گاهي در تقابلند.
انسان موفق كسي است كه بتواند اين نقشها را مديريت كند.


پیوندهای روزانه
ورود بانوان بد حجاب آزاد !!!
مبارزه با بدحجابي...
عکس در جوار بزرگان
چادر بدترين نوع حجاب!
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
آرشیو موضوعی
الماس خوشبختی
فرهنگ و ضد فرهنگ ایران معاصر
آزمونهايي براي خودشناسي
زن و سلامت جوامع بشری
ضوابط در روابط خانوادگي
مسئوليت شناسي
مديريت در زندگي
آيين شوهرداري
آيين زن داري
آموزشي
ره توشه
پزشکی
طنز
نكته هاي زندگي من
برچسب‌ها
نکته ها (27)
همسر داری (15)
ره توشه (15)
مناسبت (10)
خاطرات زندگی ام (7)
خاطرات سفر معرفت (7)
مدیریت (6)
حجاب (5)
طنز (5)
خود نویس (5)
مجردانه (5)
قال وجدان (4)
درد و دل (3)
نكته ها (3)
پزشکی (3)
دل نوشت (2)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM